راه رفتن

سلام در تاریخ 8/8/90 شب رفته بودیم عیادت مامان بزرگ کوکب که چشمهاش رو عمل کرده بود . وقتی به خونه برگشتیم من بدون هیچ مقدمه ای دستم رو از مبل ول کردم و به سمت مامان جون زهرا راه رفتم. خودم تنهایی بدون هیچ کمکی!!!!!!!!!!!!!!!! واااااااااااای نمیدونید مامان معصومه چه جیغی کشید بابا و مامان جون هم کلی ذوق کردن خلاصه تا کلی وقت مدام از سمت مامان به سمت بابا و مامان جون راه رفتم.این هم از راه رفتن ما که همه غر میزدن چرا پرهام راه نمیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دل نوشته های مامانی :
بوسه های پراز مهر منو روی اولین قدمهای مردانه ات بپذیر ...گل من...از اینکه می بینم اینقدر خوشحالی و خودت از این اتفاق جدید زندگیت راضی و شاد هستی ...خیلی خوشحالم...
امیدوارم همیشه گامهات استوار و بلند باشه و تو رو به سمت خیر و نیکی ببره....گامهایی پر از امید و ایمان ...همه به سمت خوشبختی ...این نه فقط آرزوی من...بلکه آرزویه هر مادریه...!
پرهام خوب من....این اتفاق شیرین و این جهش تازه رو توی زندگیت صمیمانه بهت تبریک میگم پسرم...و امیدوارم همیشه شاهد موفقیت هات باشم و خدای مهربون نعمت دیدن لحظه های بزرگ شدن و قد کشیدنت رو ازم نگیره....از خدای خوبم می خوام بهم این لطف رو بکنه و تا روزی که با همین قدمهای نازنینت تا دانشگاه و پای سفره عقد میری ..زنده نگه ام داره .
زنده بمونم تا وقتی داری با همین پاهای لطیف و کوچیکت که دیگه بزرگ شدن...میری سربازی ...از دوری و دلتنگیت اشک بریزم...
الهی من قربون اون قدمای کوچیکت بشم مامان
.gif)


راه رفتن
